... امروز یکی از دوستای صمیمیم زنگ زده بود با هم احوال پرسی گرمی داشتیم بین حرفاش گفت: دکتر بهش گفته "از پله بالا نرو دو زانو نشین و..." به شوخی گفتم: پیر شدی! خندید وگفت: "تو که از من بزرگتری!" راست می گفت من یک سال از اون بزرگترم، آخ که چقدر سخته قبول پیری! یادمه دوره دبیرستان یه شعری تو کتاب فارسیمون داشتیم که الان فقط دو سه کلمش یادمه «...واعظ شیب بر بنا گوش» معلم وقتی این شعر رو برامون معنی می کرد گفت: «شیب» یعنی پیری اولین موهای آدم که سفید میشه موی بنا گوشه، به چهره معلم نگاه کردم تمام موهای بنا گوشش سفید شده بود، تو دلم گفتم: «معلم عزیز پیر شدی! تا حالا چی کار کردی؟» انگاری یکی از ته دلم سرم فریاد کشید که: «خود تو چی؟» بهش جواب دادم: «من حالا خیلی وقت دارم! کو تا پیری، تا اون موقع من هزار کار کردم» انگار بهم پوز خندی زد و گفت: «خواهیم دید» اون رو ز پوزخندشو جدی نگرفتم شاید هم اصلا متوجه نشده بودم ولی امروز که تو آینه می بینم بعله دو طرف بنا گوشم موهای سفید دیده میشه انگار میخاد تو گوشم چیزی رو زمزمه کنه: «یادته بیست و دو سال پیش واعظ شیب... الان اومدم سراغت، مایه تیله چی داری؟»
سری تکون دادم یعنی هیچ
عُمرت چی شد؟
باز سری تکون دادم، مات و مبهوت...
یاد حرف امیر المؤمنین علیه السلام افتادم که:
بانگ کوچ بر شما زده شده است زاد توشه بر گیرید.
و در جای دیگه میگه: دنیا خانه مجازی است و آخرت خانه ماندگار از گذرگاهتان برای قرارگاهتان توشه برگیرید، شما در دنیا امتحان می شوید و برای غیر آن خلق شده اید، هرگاه انسان می میرد مردم می گویند چه چیز گذاشت و فرشتگان می گویند چه چیز آورد.
کی میتونه در برابر مرگ بایسته و بگه: من نمیمیرم من جاویدانم و تو حریف من نمی شی!
باید مُرد باید سر در این سفر گذاشت پس چه بهتر که جای خوبی رو برا سفر انتخاب کنیم، مگه انتخاب مقصد دست خودمونه؟ ....