تبليغاتX
تبسم کلمات
تبسم کلمات
دل نوشته های یک امیدوار
گفتگو

السلام عليك ايتها الصديقه

 الشهيده

 

 

فاطمه، مظلومه‏اى كه ساليان درازى مورد ظلم و ستم واقع شده است حتى بعد از شهادت و حتى در سالهاى اخير، دُردانه رسول خدا كه بعد از او از امتِ او جز حق‏كشى و ناسپاسى چيزى نديد. پاره تن پيامبر كه چند روزى  پس از او، در ميان امت او و در شهر او شبانه و مخفيانه به خاك سپرده شد. چه بگويم درباره اين بانوى بهشتى كه در ميان اهريمنان مظلوم واقع شد؟ گريست و گريست و گريست تا قالب تهى كرد، مويه كرد و ناله كرد و افغان، تا به آغوش پدرش بازگشت.

با پدرش چه خواهد گفت؟ چگونه شِكوه خواهد كرد؟ چگونه؟ آيا خواهد گفت:

 پدر جان! بعد از تو خانه‏ام را آتش زدند، همان خانه‏اى كه تو بر درگاهش مى‏ايستادى و مى‏گفتى: «السلام عليكم يا اهل البيت و...» پدر جان! فرزندم را كشتند همان كه تو نام «محسن» بر او نهاده بودى، پدر جان! فدك را از من گرفتند همان زمينى كه تو بعد از نزول «و آت ذى القربى حقّه» به من بخشيده بودى، پدرجان! سيلى به صورتم زدند، گوشواره در گوشم شكستند با تازيانه بدنم را كبود كردند، ميان در و ديوار پهلويم را شكستند، پدر جان! هر چه مى‏گفتم من دختر رسول خدايم، خانه دختر رسول خدا را آتش مى‏زنيد؟! گوش نمى‏دادند گويى اصلاً شما را نمى‏شناختند.

 پدر جان! ببين هنوز ورم بازويم نخوابيده، هنوز كبودى بر صورتم ديده مى‏شود. هنوز استخوان پهلويم بيرون از بدنم است.

 پدر جان! مگر تو به اين مردم نگفته بودى كه من از شما مزد رسالت نمى‏خواهم جز دوستى و مودت خاندانم؟ آيا معنى «مودت» اين است؟ آيا سيلى زدن، پهلو شكستن و فرزند كشتن معنى مودت است؟ پدرجان! اگر به آنها گفته بودى كه «به اهل بيت من ظلم و ستم كنيد» چيزى بيش از اين مى‏توانستند بكنند؟

 پدرجان! گويى اين مردم سوره هل اتى، سوره كوثر، آيه تطهير، آيه ذى القربى و ... را نخوانده‏اند، گويى نمى‏دانند كه عصمت مرا خدا امضاء كرده‏است، گويى نمى‏دانند كه من تنها يادگار پيامبرشان هستم، من كوثر هستم، سيدة النساء هستم، تنها زن معصوم ... .

 و نمى‏دانم پيامبر چگونه به شِكوه دخترش پاسخ خواهد داد؟ دلدارى او چگونه خواهد بود؟ آيا خواهد گفت:

 دخترم! پدرت نيز از اين قوم ستم‏ها ديده است، بارها نقشه قتل مرا كشيده‏اند، اين‏ها همان مشركانى هستند كه به ظاهر اسلام آورده‏اند و منافق نام گرفته‏اند، دخترم! تو پاره تن من هستى و هر ظلم و ستمى كه در حق تو شده است در حقيقت بر من وارد شده، اگر سيلى به صورت تو زدند گويى سيلى به صورت من زدند، اگر فرزند تو را كشتند فرزند مرا كشته‏اند و ... ، و آزار و اذيت من اذيت خداوند است و اذيت كنندگان خداوند مورد لعن او واقع شده‏اند عذاب دردناكى در انتظار آن‏هاست.(1)

 آرى فاطمه با آن همه عظمتى كه در نزد خدا و رسول او داشت باز هم مورد آزار و اذيت واقع شد، آن همه اشارت‏ها كه در آيات مختلف قرآن به عظمت او شده بود و تمام آنچه كه از پيامبر در شأن او رسيده بود ناديده گرفته شد.

 

....................................

1) اين جملات اشاره به رواياتى دارد كه در كتب مختلف شيعه و سنى، و با سلسله سند و طرق گوناگون و در طبقات مختلف روايت شده و از متواترات محسوب مى‏شود كه رسول خداصلى اللَّه عليه وآله وسلّم فرمود: «فاطمة بضعة منّى فمن ءاذاها فقد ءاذانى ومن ءاذانى فقد ءاذا الله» اين روايت به صورت «أغضبها» و «أسخطها» و... نيز روايت شده است، علاوه بر اين آيه 57 سوره احزاب: «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمْ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُهِيناً» به صورت برهان شكل اول منطقى و بديهى الانتاج دلالت بر لعن و عذاب آزار دهندگان فاطمه عليها السلام دارد.

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 5:2  به خامه  مسعود   | 

مرگ اندیشی 1

 

دوستان عزیز سلام خوشحال شدم که خیلی از عزیزان مطلب پست قبلی رو با دقت خوندن و نظرات جالبی ارائه کردند دلم نیومد که موضوع رو نیمه کاره ولش کنم پس ادامه مطب:

 

 تو پست قبلی گفتم که امیر المؤنین علیه السلام می گوید: «برای سفر آخرت توشه تهیه کنید» باز از کلام امیر کمک می گیرم.

سلمان فارسی از دنیا رفت امیر المؤمنین برای دفن او حاضر شد روی کفن سلمان این دو بیت را نوشت:

 

وفدت علی الکریم بغیر زاد

من الحسنات والقلب السلیم

وحمل الزاد اقبح شیء

اذ الوفود علی الکریم

 

ترجمه:بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم آری هرگاه مقصد حضور نزد کریم باشد حمل زاد و توشه زشت ترین کار است.

 

یعنی چه؟ چرا علی علیه السلام تمام کارهای سلمان را هیچ می انگارد؟ سلمان که درمیان غیر معصومین ایمان درجه یک دارد چرا باید اعمالش هیچ باشد؟ اگر اعمال افرادی چون سلمان بی ارزش باشد اعمال دیگران چه؟! اگر قرار باشه همه اعمال باطل بشود چرا علی از مردم می خواهد برای سفر اخرت زاد و توشه جمع کنند مردم هرچقد تلاش کنند شاید بشوند سلمان او هم که عملی ندارد؟!

شاید بعضی از دوستان بین این دو سخن علی علیه السلام تناقض احساس کرده باشند در حالی که چنین نیست امام علیه السلام با این زبان حالی از سلمان نوشته درس دیگری می دهد و آن اینکه:

گرچه باید تلاش کنید برای سفر آخرت و تا آنجا که در توان دارید توشه تهیه کنید اما نباید به آن دل ببنید اگر با اندازه سلمان هم توشه داشتید نمی توانید به آن امیدوار باشید در عین تلاش برای آخرت فقط باید به کرامت خداوند دل بست و تنها باید به او امید داشت.

 

سخن درباره «مرگ اندیشی» بسیار است اگر دوستان نظرات دیگری درایناره دارند خوشحال میشوم که بدانم و اگر مایل باشند شاید در پستهای بعدی از زاویه دیگری نیز به این موضوع نگاه کنیم.

 

یاحق

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 7:4  به خامه  مسعود   | 

بانگ کوچ

 

... امروز یکی از دوستای صمیمیم زنگ زده بود با هم احوال پرسی گرمی داشتیم بین حرفاش گفت: دکتر بهش گفته "از پله بالا نرو دو زانو نشین و..." به شوخی گفتم: پیر شدی! خندید وگفت: "تو که از من بزرگتری!" راست می گفت من یک سال از اون بزرگترم، آخ که چقدر سخته قبول پیری! یادمه دوره دبیرستان یه شعری تو کتاب فارسیمون داشتیم که الان فقط دو سه کلمش یادمه «...واعظ شیب بر بنا گوش» معلم وقتی این شعر رو برامون معنی می کرد گفت: «شیب» یعنی پیری اولین موهای آدم که سفید میشه موی بنا گوشه، به چهره معلم نگاه کردم تمام موهای بنا گوشش سفید شده بود، تو دلم گفتم: «معلم عزیز پیر شدی! تا حالا چی کار کردی؟» انگاری یکی از ته دلم سرم فریاد کشید که: «خود تو چی؟» بهش جواب دادم: «من حالا خیلی وقت دارم! کو تا پیری، تا اون موقع من هزار کار کردم» انگار بهم پوز خندی زد و گفت: «خواهیم دید» اون رو ز پوزخندشو جدی نگرفتم شاید هم اصلا متوجه نشده بودم ولی امروز که تو آینه می بینم بعله دو طرف بنا گوشم موهای سفید دیده میشه انگار میخاد تو گوشم چیزی رو زمزمه کنه: «یادته بیست و دو سال پیش واعظ شیب... الان اومدم سراغت، مایه تیله چی داری؟»

سری تکون دادم یعنی هیچ

عُمرت چی شد؟

باز سری تکون دادم، مات و مبهوت...

یاد حرف امیر المؤمنین علیه السلام افتادم که:

بانگ کوچ بر شما زده شده است زاد توشه بر گیرید.

و در جای دیگه میگه: دنیا خانه مجازی است و آخرت خانه ماندگار از گذرگاهتان برای قرارگاهتان توشه برگیرید، شما در دنیا امتحان می شوید و برای غیر آن خلق شده اید، هرگاه انسان می میرد مردم می گویند چه چیز گذاشت و فرشتگان می گویند چه چیز آورد.

 

کی میتونه در برابر مرگ بایسته و بگه: من نمیمیرم من جاویدانم و تو حریف من نمی شی!

باید مُرد باید سر در این سفر گذاشت پس چه بهتر که جای خوبی رو برا سفر انتخاب کنیم، مگه انتخاب مقصد دست خودمونه؟ ....

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:5  به خامه  مسعود   | 

ازخاک

 

 ازخاک

 

سرآغازم از خاک است و پایانم هم خاک، از خاک می آیم و در خاک زندگی می کنم و از خاک می خورم و به خاک برمی گردم.

خاکم، و خاکیم، و خاک نشین.

 

... و خاک مقدس است، آیا من هم مقدسم؟!

 

....و خاک بدون آب ارزشی ندارد، همه چیز زنده به آب است و خاک وقتی با آب آمیخته شود «گِل» می شود، آبها را گِل نکنیم؟!

تا «گِل» نشود سازندگی نمی شود، و خدا هم آب را گِل می کند و انسان می سازد.

 

پس من از خاکم و از آبم، یعنی از آب وخاکم، از گِلم، از گِل «گـُل» می روید، آیا من هم گـُلم؟!

 

 

2 نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 5:54  به خامه  مسعود   | 

بی تو
 

دوستان دنیای مجازی سلام مدتی نتونستم چیز جدیدی بنویسم از طرفی هم نمیخواستم مدت زیادی بگذره و آپ نکرده باشم و دوستان نگران بشن که فلانی ناپدید شده! این دو تا شعر زیبا رو که از محصولات وبگردیه و نمیدونم شاعرش کیه تقدیم عزیزان می کنم هرکی میدونه شاعرش کیه به من هم بگه:

 

بغض های دل من جنس بلور است هنوز
قلب بی بال و پرم سنگ صبور است هنوز

سرد و بی روح شده قصه تنهایی من
تو بیا صحن دلم سرد و نمور است هنوز

لحظه ها پیر شدند ثانیه ها هم مردند
نغمه هر غزلی بی تو غرور است هنوز

آیه عشق بخوان ، سوره تردید بس است
بی تو این باغ دلم تشنه نور است هنوز

اگر از حال من و حال دلم می پرسی
شعله عشق تو چون آه تنور است هنوز

 

 

با همه ی لحن خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی


ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

 

 بدرود             

 

2 نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 6:27  به خامه  مسعود   | 

پدرم را كشتند

 

پدرم را كشتند

 

پدر! نامت ورد زبانم است و يادت آرام بخش دل داغدارم، دير زماني است كه شيريني نامت را چشيده ام و قدرت يا علي را تجربه كرده ام.

پدر! خيبرشكني ات بر صفحه تاريخ مي درخشد و عمرو افكني ات را رسول خدا بر قله فتح به شكر نشسته است.

پدر! پدر اما از مظلوميتت چه بگويم از آن ريسمان بگويم كه سكوت شكوهبارت جسورترش مي ساخت، يا از آن روباهان نامرد كه سكوت شير را جشن گرفته اند، از آتش كينه و حسد بگويم يا از سياهي نفاق، از درد و رنج همسرت بگويم يا از کشته شدن فرزندت، و تو همچنان سكوت كردي.

پدر! دوري رسول خدا، جهل و پستي مردم، غصب حقت، سيلي به صورت همسرت، آتش به خانه ات، هر كدام به تنهايي داغي بود كه كوهها را مي توانست از جا بركند و تو تحمل كردي.

پدر! چگونه تاب آوردي كه سيل حكمت باشي و جهل بر مردم حكومت كند، اقيانوس علم باشي و ناداني حكم براند.

پدر! اين مردمي كه ظاهرا تو را پيشوا قرار دادند چقدر بر تو نامهرباني كردند! بي وفايي سرودند! خيانت ساز كردند! و تو بديشان گفتي: «اي مردان نا مرد!» واي به حال كسي كه علي نامردش بخواند.

و مسجد كوفه عروج گاه ابرمردي بود كه در كعبه هبوط كرده بود و جبرييل هنگام عروجش ندا در داد: به خدا سوگند ستونهاي هدايت فرو ريخت.

پدر! فرزندانت را درياب، پدر! گرچه بديم ولي تو خوبي، پدر! پدران پليدي فرزندان را جبران كنند، پدر! بخدا ما نا مرد پيمان شكن كوفي نيستيم.

پدر! نامت را، يادت را، و راهت را تقديس مي كنيم.

پدر! تو با يتيمان انس داشتي ما نيز يتيميم دست نوازش بر سر ما نمي كشي؟

پدر! خودت به حارث همداني گفتي: «هركس بميرد مرا مي بيند چه مومن باشد و چه كافر»، پدر دوست داريم آن گونه به استقبال ما بيايي كه به استقبال مومنان مي روي

پدر! پدر! پدر! پدر! پدر! پدر! پدر! پدر! پدر! پدر! پدر! پدر!

 

ياعلی  

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 4:6  به خامه  مسعود   | 

عشق یعنی...

 

السلام عليک ايتها الصديقه الشهيده

 

ای تربت گم گشته ات دارالسلام انبیا

صحن بقیع خلوتت بیت الحرام انبیا

تنها نه مام احمدی مام تمام انبیا

از کوثر احسان تو لبریز جام انبیا

عشق یعنی دل سپردن در الست

از می وصل الهی مست مست

عشق یعنی ذکر ناموس خدا

یا علی گفتن به زیر دست و پا

عشق یعنی جلوه صبر خدا

شرم ایوب نبی از مرتضی

عشق بر دلها شهادت می دهد

عشق بر غمها حلاوت می دهد

عشق بر دلداده فرمان می دهد

عاشق جان داده را جان می دهد

عشق باعث شد که دل سامان گرفت

پشت درب خانه زهرا جان گرفت

عشق یعنی صحبت بی واهمه

عشق یعنی انقلاب فاطمه

عشق یعنی عشق ناب فاطمه

بیت الاحزان خراب فاطمه

عشق یعنی صحبت بی واهمه

حیدر در بند پیش فاطمه

آنکه خود مرد دلیر جنگ بود

دستگیر فرقه ای صدرنگ بود

عشق یعنی عاشقی در تار و پود

گردش دستاس با دست کبود

عشق یعنی گریه های حیدری

دختری دنبال نعش مادری

عشق یعنی قلب چون آیینه ای

جای میخ در به روی سینه ای

عشق یعنی انتظار منتظر

سینه ای مجروح از مسمار در

عشق یعنی طاعت جان آفرین

رد خون سینه بر روی زمین

بدرود

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 4:33  به خامه  مسعود   | 

من انسانم؟

 

بگو!

بگو؛ داد بکش؛ فریاد بزن!

بگو: «من انسانم»

بگو: «من انسانم، ولی خویشاوندی نزدیکی با حیوان دارم»

بگو: «من انسانم، ولی درنده خو»

بگو: «من انسانم، ولی بی رحم»

بگو: «من انسانم، ولی وحشی»

بگو: «من انسانم، ولی بی منطق»

بگو: «من انسانم، ولی خاین»

بگو: «من انسانم، ولی انسان را نیز حیوان می دانم»

بگو...

راستی اگر من، تو، او، چنین انسانی هستیم چه فرقی با حیوان داریم؟ و چه اصراری هست که خود را انسان بنامیم؟

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 4:59  به خامه  مسعود   | 

با نسیم ...

 

نسیم ِدل انگیزی می وزد و طراوت وشادابی را می سُراید...

صدایش می کنم و با او به نجوا می نشینم.

... بگو بدانم از کدام سو می آیی؟

با بلبلان غزل سرا هم نفس بوده ای؟

با لاله های چمن پایکوبی کرده ای؟

بر اشک چشمان طفل یتیمی وَزیده ای؟

پیر مرد خسته ای را نوازش کرده ای؟

بیماری را نوید سلامت داده ای؟

عاشق دلخسته ای را خبر از معشوق آورده ای؟

چشمان به راه مانده منتظری را بوسیده ای؟

ترنم زیبای "زندگی در راه است" را برایش خوانده ای؟

نگاه خیره در اُفق مأ یوسی را نوازش کرده ای؟

شاید دیگران با وزش تو به آینده سفر کنند اما من تو را غمنامه و رنجگویه می دانم، سرود اسارت و ناله های گرفتاران و...

یکی می گوید: مردم، یکی می گوید: بیمارم، یکی می گوید: سوختم، یکی می گوید: بی اعدالتی ها کمرم را شکست....

نسیم! تو حاوی تمام این ناله ها و سوزها هستی...

ناله مرا هم می پذیری؟

تحمل داغ مرا هم داری؟

دانه های اشک مرا هم می شماری؟

به خدا سوگند! من نیز با غمها زیسته ام و با ناله ها نالیده ام...

نسیم!

 

مُردم نفسی به یادگاری ماندست

اینجا جسدم بر سر داری ماندست

چشمی که مرا دیوانه شبنم می کرد

عمریست که در پشت حصاری ماندست

 

نسیم!

آهِ سرد من تنفس دل پرسوز است

نسیم! بِوَز که می خواهم چشم هایم را ببندم با تو سفر کنم بِوَز بِچرخ...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 5:25  به خامه  مسعود   | 

درمان دلدادگی

 

درمان گرسنگی با غذاست.

درمان تشنگی با آب است.

درمان غربت سفر به وطن است.

درمان دلدادگی چیست؟

شاید بگویی: وصال!

اگر قرار بود هر دلداه ای فوری به وصال برسد فکر نمی کنی وصال و دلدادگی و عشق و... بی مزه و بی معنا می شد؟

صفای عشق به ناله های در فراق است!

زیبایی عشق به معشوق جویی است!

قداست عشق به تنها معشوق را دیدن است!

این دلدادگی هرچه عمیق تر باشد با شکوه تر است، هرچه پر ناله تر یاشد با صفاتر است، و هرچه بیشتر ذوب کند انسان را خالص تر می کند و برای وصال آماده تر، اصلا اگر ذوب بشی وصال یافته ای.

حالا باز هم همان لحظه اول، و در اولین جرقه دلداگی از وصال صحبت می کنی؟

فکر می کنم کاملا بی انصافی و بی معرفتی است که از وصال حرف بزنی!

باید خیلی پر توقع باشی که هنوز خود را برای معشوق خالص نکردی توقع وصال داری....

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 5:42  به خامه  مسعود   |